X
تبلیغات
رایتل

چهار سوی علم
جدیدترین و برترین اخبار و مقالات
بدران دومین موشک آرپیچی را شلیک کرد . باز هم تانک دیگری به آتش کشیدند . حاج ابراهیم معاون گردان احمد را بغل گرفته بود . می دوید و فریاد می زد: «امداد گر! امدادگر!»

احمد پیک گردان بود . از قیافه اش می شد فهمید که سیزده چهارده سال بیش تر ندارد . ترکش سینه و شکمش را شکافته بود . خون از سینه اش فواره می کرد


آرپیچی زن! آرپیچی زن! بدران کجایی؟
این را حاج رحیم گفت و بعد پاتند کرد تا طول خاکریز را نگاهی بیندازد .
بدران تفنگ آرپیچی را گذاشت روی شانه اش .
بی سیم چی هم پابه پای حاج رحیم می دوید و لحظه به لحظه می گفت: به گوشم، به گوشم، بله مفهوم شد! حاجی هم التماس دعا دارد!

بدران جای پایش را محکم کرد و ماشه را فشار داد . صدای شلیک که آمد آتشی از ته آرپیچی پاشید بیرون و گلوله اش تندتر، مثل گلوله آتشی، فشی کرد و رفت . همه زل زده بودند به تانکی که با سرعت به طرف خاکریز می آمد . لحظه ای گذشت و بعد موشک آرپیچی درست در برجک تانک فرو رفت . منفجر شد و شعله های آتشش تانک رابلعید . پیاده نظام هایی که از پشت تانک دولا دولا و ترسان ترسان می آمدند، فریادی زدند و فرار کردند . حاج ابراهیم معاون گردان فریاد زد: «تیربار چی! تیربارچی! نگذار فرار کنند!» صدای دلخراش تیربار همه جا را پر کرد . هنوز برجک تانک درهم نریخته بود که صدای الله اکبر رزمنده ها آسمان را پر کرد . لحظه ای خنده روی لب های حاج رحیم نقش بست . تیربارچی عراقی های فراری را سوراخ سوراخ کرد . بدران، از این که توانسته بود «چالاک و تند» تانک جلویی را بزند، خوشحال بود .

حاج رحیم با موهای خاک آلود و چشمانی خسته - چشمانی که دو روز و دو شب به خواب نرفته بودند - خود را به بدران رساند . نگاهی به قامت ترکه ای او انداخت، خودش را از خاکریز بالا کشید . دستی به شانه بدران زد و گفت: «ها! پس چرا معطلی دلاور، حالا وقت شکار است بجنب!» بدران سربرگرداند . چشمانش مثل دو ستاره می درخشیدند . زلال، کشیده و روشن . نگاهی به حاج رحیم کرد . دست حاجی را در دستش گرفت; فشرد . آرام آورد بالا . تا حاج رحیم آمد به خود بیاید سر خم کرد و دست حاجی را بوسید . حاج رحیم دستش را تندی عقب کشید . خواست تلافی کند . بدران خندید و گفت: «های! دلم خنک شد!» و بعد دستش راعقب کشید و ادامه داد: «چه روزهایی که آرزوی چنین لحظه ای را می کشیدم!» و بعد دستش را گذاشت روی قلبش و گفت: «حالا دیگر دلم آرام شد، آرام آرام، احساس می کنم سبک شده ام، مثل یک پرنده!» حاج رحیم زل زده به چهره خندان، خاک آلوده و دوست داشتنی بدران، سرش را تکان تکان داد . خواست چیزی بگوید که صدای «یاحسین، یا حسین!» صالح نگاهش را دزدید . حاج رحیم از خاکریز خودش را پایین کشید .

صالح باز هم فریاد زد: «آمدند! آمدند! آرپیچی زن، بزن! بدران بزنش! تانک جلویی را بزن!»


بدران بهترین آرپیچی زن گردان بود . حاج رحیم همیشه به او افتخار می کرد . گردان بود و نام بدران که سر زبان همه بچه ها افتاده بود . سید ناصر تیربار را مثل بچه اش در آغوش گرفته بود . انگشتش را روی ماشه اش فشرده بود و پی در پی زیر لب چیزی را زمزمه می کرد . تیرهای قرمز رنگ یکی پس از دیگری از لوله تیربار بیرون می پریدند و می رفتند تا پیاده نظام های عراقی را درو کنند .

حاج رحیم گوشی بی سیم را در دستش فشرده بود و بلند بلند می گفت: «مگر خوابتان برده، بچه ها دارند نفله می شوند، پس کو آن همه . . . !» بدران دومین موشک آرپیچی را شلیک کرد . باز هم تانک دیگری به آتش کشیدند . حاج ابراهیم معاون گردان احمد را بغل گرفته بود . می دوید و فریاد می زد: «امداد گر! امدادگر!»

احمد پیک گردان بود . از قیافه اش می شد فهمید که سیزده چهارده سال بیش تر ندارد . ترکش سینه و شکمش را شکافته بود . خون از سینه اش فواره می کرد .

امداد گر شانه تیر خورده سعادت را باند پیچی کرد و بلند شد .

حاج ابراهیم احمد را زمین گذاشت . بدران یک لحظه نگاهش افتاد به احمد . خودش را از خاکریز پایین کشید و دوید به طرف احمد .

حاج ابراهیم روبه بدران فریاد زد: «کجا می آیی، بر گردد! مگر نمی بینی لامصب ها مثل سیل پیش می آیند!»

بدران در حالی که خودش را می رساند به احمد گفت: «حاجی، یک لحظه! یک لحظه!» خون همه جای احمد را رنگین کرده بود . بدران آمد; اما دیگر دیر شده بود . بدران نشست کنار احمد . خم شد و پیشانی احمد را بوسید . بولدوزری با سرعت از کنار بدران گذشت . حاج رحیم بلدوزر را که دید دست تکان داد و بلند بلند گفت: «برو جلوتر، برو! چرا دیر آمدی؟»

بدران دوباره خودش را بالای خاکریز کشید . با گوشه چفیه عرقش راگرفت . جای پایش را محکم کرد . آرپیچی را محکم در دست هایش گرفت و سومین تانک را نشانه رفت . تانکی دیگر شعله ور شد . صدای الله اکبر بچه ها با صدای اذان حاج مسلم سقای گردان در آمیخت . عطر اذانش مثل نسیمی دل همه بچه ها را نوازش داد .

راننده بلدوزر مثل گنجشکی از بلدوزر پایین پرید . روبه روی حاج رحیم ایستاد . کلاه روی سرش لق می خورد . پابرهنه بود . پوتین هایش روی سینی بلدوزر بودند . هنوز به صورتش مو نروییده بود . کنار حاج رحیم که ایستاده بود، بازور سرش می رسید به سینه حاج رحیم . یک لحظه ده ها خمپاره دور و برش را جهنم کردند; اما خم به ابرو نیاورد . دست های کوچک و کشیده اش را کرد زیر چفیه ای که به کمرش بسته بود . حاج رحیم زل زده بود به صورتش که خمپاره ای کنارشان زمین را شکافت و چتری از آتش و دود را روی سرشان ریخت . حاج رحیم کمی خم شد; اما راننده بلدوزر همچنان صاف ایستاده بود . حاج رحیم تیز به نصرالله نگاه کرد و گفت: «اویی که این همه تعریفش را می کنند تویی؟ ها!»

نصرالله خندید و گفت: «شما حاج رحیم هستید!»
- ها! چطور بهم نمی آد!
- از طرف فرمانده مان آمده ام، آقای قیصری; خودش هم حالا می آید .
- پس چرا معطلی، مگر نمی بینی بچه ها دارند نفله می شوندها؟



نصرالله چفیه گردنش را باز کرد . بست روی گوش هایش; انگار می خواست صدای انفجار گلوله ها اذیتش نکند! سوار بلدوزر شد و دسته گاز را کشید . دودی سفید حلقه حلقه مثل بشقاب به هوا می پرید . بدران خودش را دولا دولا رساند به بلدوزر . خاکریز مثل ماری جلو می رفت . هر تیغ خاکی که روی هم تلنبار می شد ده ها رزمنده پشتش سنگر می گرفتند . حاج رحیم نگاهش به بدران بود . لحظه ای احساس کرد بدران حال خوبی ندارد . انگار دلش لرزید . خودش را رساند به بدران و گفت: «ها! چرا دور خودت تاب می خوری .»

دلش لرزید . خشکش زد . خون دست چپ بدران را پر کرده بود . انگار روی دستش گل لاله ای شکفته شود . بدران همه چیز حاج رحیم بود . حاج رحیم، بعد از توکل به خدا، به نشانه های قشنگ بدران دل سپرده بود . بدران می دوید و حاج رحیم می گفت: «صبر کن! امدادگر!»
لودر اسماعیل هم از راه رسید . فرمانده جهادگران هم با تویوتایش لودر را دنبال کرده بود . امدادگر سر حبیب را پانسمان کرد، از جایش بلند شد که خمپاره زوزه کنان یک متری اش زمین را شکافت و امدادگر را بلعید .

حاج ابراهیم چشمش به امدادگر بود که تکه های بدنش با چتر آتش و دود درآمیختند . این آخرین امدادگر گردان . حاج ابراهیم لحظه ای پاهایش لرزید و به سینه خاکریز نشست .
بدران خودش را رساند کنار بلدوزر . پشت بلدوزر و خاکریز نمدار پناه گرفت و فریاد زد: «یا حسین شهید!»

تانک عراقی بلدوزر را نشانه گرفته بود . فرمانده بچه های جهاد که نوک خاکریز کمین کرده بود . لحظه ای چشم هایش را بست . نفس عمیقی کشید و فریاد زد: «آرپیچی زن! بزنش، بزنش!»
هنوز حرفش تمام نشده بود که تانک عراقی گلوله اش را شلیک کرد . بدران هم شلیک کرد . حاج رحیم از کنار تیربارچی گذشت . اول صدایی آمد و بعد شعله آتش بلدوزر و راننده اش را بلعید .

تانک عراقی ها هم شعله آتش شد . گلوله تانک درست خورده بود زیر صندلی بلدوزر . قیصری خودش را از خاکریز پایین کشید و دوید به طرف بلدوزر . انگار غمی بزرگ قلبش را می سوزاند . نصرالله یکی از شجاع ترین رانندگان او بود . حاج رحیم داشت بابی سیم صحبت می کرد .

قیصری هنوز به بلدوزر نرسیده بود که خمپاره ای بین او و بدران زمین را شکافت و منفجر شد . حاج رحیم نگاهش به بدران بود . انفجار را که دید گوشی را رها کرد و فریاد زد: «یا حسین!» و دوید به طرف بدران . خون از سینه قیصری فواره می کرد . حاج ابراهیم، قیصری را بغل گرفت . حاج رحیم میان گرد و غبار انفجار بدران را دید . بدران افتاده بود روی زمین . حاج رحیم خودش را بالا سرش رساند . هر دو پای بدران از بالا قطع شده بود . دو جوی خون دست به دست هم داده بودند و می رفتند داخل گودال . بدران حاج رحیم راکه دید خودش را بازور بلند کرد و نشست . حاج رحیم بدران را در آغوش کشید . نگران بود . بلند شد بدران را رها کرد و داد زد: «امدادگر! امدادگر!» یک نگاهش به بدران بود و یک نگاهش به فرمانده سنگر سازان بی سنگر .


حاج رحیم دوباره داد زد: «امدادگر! امدادگر!» ; اما لحظه ای یادش آمد که امدادگرش هم در فوراه های ترکش قطعه قعطه شده . از همه چیز قطع امید کرده بود که صدای بدران نگاهش را دزدید . درست شنیده بود . صدای بدران بود . دست هایش را به سوی آسمان بلند کرده بود و می گفت: «خدایا، ای پروردگار من، آیا از من راضی شدی؟ آیا روز قیامت پیش حسین زهرایت سربلندم؟ اگر هستم، همین حالا نشانم بده .» قطره های اشک از گوشه چشمان حاج رحیم سرازیر شد . بدران هنوز با خدای خودش حرف می زد که حاج رحیم رفت کوله امدادگری را بیاورد . می رفت; اما دلش پیش بدران بود . چندی از او دور نشده بود . ایستاد . سر برگرداند تا باز هم بدران را ببیند . زل زده بود به بدران که نگاهش با شعله های آتش درهم آمیخت .

بدران داشت با خدای خودش درد دل می کرد که خمپاره ای درست روی سرش فرود آمد . بدران در شعله بلند آتش و دودش گم شد . بدنش ذره ذره به هوا پاشید . حاج رحیم لحظه ای نشست . انگار غم بزرگی قلبش را می فشرد . صدای الله اکبر بچه ها آسمان را عطر آگین کرد . تانک های عراقی در حال عقب نشینی بودند; اما حاج رحیم هنوز زل زده بود به جایی که آرپیچی زن گردانش ذره ذره شد .

راوی : محسن صالحی حاجی آبادی
منبع : سایت حوزه / تبیان

[ یکشنبه 13 شهریور 1390 ] [ 19:45 ] [ احمدرضا ] [ نظرات (0) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
جدیدترین مطالب
آمار سایت
Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت
? تعداد بازدید ها: 226007